|
*خواهر گلم * مینویسم واسه تو ، تا بدونی دوستت دارم هرچی که تو دنیا دارم بپای چشمات میزارم اگه یوقت گریه کنی ، آسمونم ابری میشه می باره از چشمای من ، اشکای سرد تا همیشه اگه یوقت گریه کنی ، دله داداشیت میشکنه تمومه آه و غمه من دنباله کُشتنه منه اگه یوقت گریه کنی ، بغض من آتیش میگیره میشکنه تو صدای من ، دل داداشیت میمیره اگه یوقت گریه کنی ، آسمونم ابری میشه می باره از چشمای من ، اشکای سرد تا همیشه اشکای سرد تا همیشه + نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 19:0 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
برای تو ... ! دیگه تو این زمونه ، به عشق بها نمیدن مردم ما تو قلبشون کسی رو جا نمیدن هر کی میگه من عاشقم ، میکُشن تابوتشو روی زمین میکِشن زندگیشو بخاطر هیچ و پوچ حراج میزارن تا که میکنه کوچ خدا چرا عاشقا بی حُرمتن ؟ عاشقامون خسته و بی طاقتن ! سیر میشن از زندگیشون زوده زود از بودشون پر میزنن به نابود ...! خدا چرا عاشقا زود پیر میشن ؟ اول عشق از زندگی سیر میشن ... خدا چرا عشقو حراج میکُنن ؟ عاشقامونو بی علاج میکُشن .. خدا چرا زندگیا سخت شده ؟ هرکی که عاشق شده بدبخت شده خدا چرا عاشقا زود پیر میشن ؟ اول عشق از زندگی سیر میشن ... خدا چرا ؟ + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 19:36 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*عشق و زندگی* زندگی را در کنار عشق معنا میکنم زندگی زیباست ، عشق را من تمنّا میکنم ! زندگی را در کنار سادگی جان میدهم زندگی زیباست ، من هم درس ایمان میدهم ! زندگی را در کنار کار سامـــــان میدهم زندگی زیباست ، کار خود با عشق پایان میدهم ! زندگی را در کنار مرگ باور میکنـــــــم زندگی زیباست ، مرگ را هم کَم کَمَک سَر میکنم ! ~?f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f?~f~ سلام عزیزدلم یه کاره تازه ی تازه ی تازه میخوام شروع کنم ... شما هم میتونید حرف دلاتونو بگید واسشون شعر بنویسم ... کافیه بصورت نظر خصوصی بگید و اسمه معشوقتونو برام بنویسید تا واسش یه شعر بنویسم که بتونی با تمومه وجود اونو بهش تقدیم کنی + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 20:38 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*میدونی ؟* میدونی چقدر دوستت داشت ، اونی که گفتی بمیره ؟ میدونی اون قـلب تــنهــاش هنــوزم پــیشــت اســیره ؟ میدونی اگه نمیرفت یه روزم تنهات نمیزاشت ؟ یه روزی رو قلب تنهات با تاسف پا نمــیزاشــت حالا کـــه تنــها نشستی میدونی چقد غریبه ؟ میدونی زندگی بی تو واسه اون چقدر عجیبه ؟ اگه تو اینو میدونی چرا با اون نــمیمــونی ؟ چرا از توی نگاهش غمه عشقو نمیخونی ؟ چرا وقتي صاف و صادق ميگه با تو مهربونه ميگه تا آخر عمرش پايه عشقه تو ميمونــه با تمومه عاشقياش با همه دلبستگياش با تمـومـه زندگــي و با تـمام سادگــياش از دل كوچيك و تنهاش با محبت و با بخشش يه ترانه با صداقت واسه قلبش نمي خوني ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 15:21 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
* آرزوی مــــرگ * اگه من یه روزی مردم ، نزارید منو کُنن خاک ! بمونه جنازه من رو زمینُ و خارُ و خاشاک بزارید رها بمونه روح سرگردونه تنهام بزارید همه بدونن من اسیره دستِ غمهام بزارید بوی تَعَفُن همه جا فرا بگیره بزارید خودش بفهمه ، همونی که گفت بمیره ...! همونی که وقتی مردم پیش نعش من میخنده ..! همه درهای امیدو روی قلب من می بنده ..! همونی که آرزوی موندنش رو قلب من موند همونی که با شکنجه ریشه ی قلبمو سوزوند همونی که زندگیمو با نگاهش پیشه می کرد همونی که آرزوی مرگمو همیشه می کرد ... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 15:24 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
* اسیر * یه زمین سرد و نمناک چند تا میله تو دل خاک آسمونش تیره و تار عاقبت هم چوبه دار روزهای بی تلائلو شامگاه بی ستاره در نگاه هم اتاقی یاد روزهای بهاره ! تا همیشه یادشونه ... اونروزا یادش میمونه ... آخرش اشکش رو گونه ... اما اون اینو میدونه ! نمی تونه ، نمی تونه ...! مثل روزهای گذشته تو دل دریای امید ... از گذشته ها بخونه ! نمیتونه ، نمیتونه ...! ...! + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 13:56 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
كد ۱۷۳ براي اعزام خدمت سربازي ) ارتش نیروی هوایی تهران قصر فیروزه ۲ ( + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 19:3 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
* به نام خدا * به نام آنکه نامش بهترین است کتابش آیت او در زمین است به نام آنکه در هستی و گیتی همی تنهاست ، ندارد هیچ شریکی به نام آن خدای پاک و منان بوَد نامَش دَوای مستمندان به نام آن خدایی که شب و روز به اَمر او شود خورشید افروز به نام آن خداوندی که افلاک(آسمانها و زمین) به دستورش به یک لحظه شود خاک به نام آن خداوند توانا که نیست جز او خدایی پاک و دانا به نامش باز کردم دفترم را که بنویسم کلام آخرم را خداوندا تو را ذکر شبم بود بوقت بی کسی هم یاورم بود به نام آن خدایی که برین است که نامش اولین و آخرین است + نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387 9:49 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
دعای فرج آقا امام زمان (عج) «(اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً)» اگر امروز ماندیم از برای کربلاست این حقیقتها همه سرمایه ی امروز ماست ای خدا از کربلا درس وفا آموختیم ما چو شمع محفل از عشق حُسینت سوختیم + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 16:20 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*زندونی* زندونی تنها و سرگشته و غمگین و پریشون میشکنه دلش می سوزه پشت میله های زندون یه زمین سرد و نمناک ، چند تا میله مثل دیوار یه حصار گُنگ مشکی تو نگاه اون پدیدار زندونی امید داره به امید روزهای شاد اما اون دلی نداره ، اونو تو زندان به باد داد به گناه عشق و جرمش که نبود جز نگاهش اونو پشت میله انداخت ، اونکه بود جانپناهش اصلاً فکرشم نمی کرد که یه روز تنها بمونه ندونست یه روزی باید از دلش جدا بمونه عاقبت تنها یه گوشه تو خیابون زیر بارون دِلو تسلیم خدا کرد ، چون که بود بی سر و سامون ...! + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 14:41 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*روزگار عاشقی* از همون روزی که دیدم تو نگات یه دنیا رنگه می دونستم که دل من با دل تو نمی جنگه اونقَدَر لذت عشقت به همه دنیا می ارزید باورم شد زیر اون دل یه چیزی مثل یه سنگه اگه اون چشات بزارن که یه لحظه ما دو تا شیم می دونم روزی نمیاد که بخوایم از هم جدا شیم توی اون دنیای آبی نگات دل زیر و رو شد دل من توی خیالم با دل تو روبرو شد وقتی به قلب شکستم مثل ناجی رو آوردی این دل پرپر من را تو به زانو در آوردی حتی فکرشم محاله که تورو یه روز ببینم آرزومه که یه روزی بتونم پیشت بشینم اون همه دنیای سنگی که خیالم تو رو می دید دیگه شد مثل یه رویا ، تو گلی همیشه امید ... ! + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 14:26 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*روز رفتن* اگه یه روز رفتی و من تنها موندمو چشم به راه یه نامه پاره بزار رو تاقچه با بوسه و آه بگو که وقتی نباشی چاره دلتنگی چیه ؟ اونکه منو تنها گذاشت میدونه قلبم با کیه من که دارم فنا میشم پای ندونم کاریات همش یه روز پیش منی اون یه روزم با بدیات زندگیمو کردی خراب باز دیگه از من چی میخوای ؟ دنیامو بردی توی خواب فقط بگو با من میای من دیگه ویرونه شدم چیزی نموند از این نفس بال و پرم شکسته شد زجه زدم کنج قفس اگه بگی دوسم داری تموم میشه دشمنیمون بهارمون از راه میاد شروع میشه زتدگیمون توی چشام قایم شدن اشکای سرد و نقره کوب منتظرم ببینمت بیاد اون روزای خوب ... ...! + نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 23:25 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|