|
*قصه سرد* یادته اون روز پاییزی زرد ، که نشستی پیش من مثل یه مرد دست تو ، تو دست من سرم روی شونه تو دل من آروم گرفت ، من شدم هم لونه ی تو لب تو اومد رو لبهام قلبتو دادیش به من گفتی این پیشت بمونه حتی تو شادی و غم من اونو زندونی کردم توی این سینه ی تنگ یکی دیگه با بدیاش اونو کرد مثل یه سنگ قلب تو کنده شد و مثل یه برگ افتاد زمین تو منو تنها گذاشتی گفتی من میرم ، همین قلب من شکسته شد مثل دلای شیشه ای منو باش که فکر میکردم تو واسه همیشه ای اما روزگار بیرحم زد و ما جدا شدیم من شدم تنهای تنها ولی تو ، شما شدی خیلی سخته که بفهمی بعد وابستگیات من فقط تجربه بودم واسه دلبستگیات دل من طاقت نداره ببینه اینهمه درد من از این دنیا میرم ، تموم شه این قصه ی سرد + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 20:46 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*بی بهار* انقده غرق آهم ، انقده رو سیاهم هرچی از تو میخونم ، کم نمیشه گناهم انقده دل اسیرم ، مثل درخت پیرم هرجا که پا میزارم ، سراغتو میگیرم انقده بی حواسم ، مثل گلای یاسم وقتی که اشک میریزم ، میریزه رو لباسم انقده بی نشاطم ، مبهوت و مات ماتم وقتی فکر نگاتم ، کند میشه حرکاتم انقده بی غرورم ، خالی ز شوق وشورم وقتی که نیستی پیشم ، تموم میشه سرورم انقده بی بهارم ، بی روح و بی نگارم تک آرزوم همینه ، که بنشینی کنارم + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 0:39 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*باران پاییزی* باز تو این تنگ غروب ، دلم شده تنگ واسه تو میدونم که من شدم یه لکه ی ننگ واسه تو ولی بازغم میزنه توی گلوم بغض میکنم میریزه باز غم عالم رو سرم یه گوشه ای کِز میکنم به روزای بی تو رفته آخرش فکر میکنم همه رو مثل یه رمان زیر لب ذکر میکنم میزنه بارون پاییز تنمو خیس میکنه همه ی نامه هاتو پاره و ریز ریز میکنه زیر بارون تک و تنها تو خیابون میشینم خودمو جدا ز غمها پیش گلدون میبینم حرفا و نامه هاتو از توی ذهن پاک میکنم همه رو با آرزوهام تو خیال خاک میکنم می رمو یه جای دور خودم رو راهی میکنم همه دنیای سفید و رنگ سیاهی میکنم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 0:10 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*با خدا قهر میکنم* با خدا قهر میکنم چون عشقمو ازم گرفت با خدا قهر میکنم چون می دونست دوسش دارم با خدا قهر میکنم چون عاقبت جدا میشیم ما بازم همو میخوایم اگرچه بی خدا میشیم با خدا قهر میکنم چون میدونست خرابشم توی این سقا خونه من ساقی شرابشم با خدا قهر میکنم چونکه برام امید نزاشت یه روز آفتابی و یه مژده و نوید نزاشت با خدا قهر میکنم چون که خدا مارو نخواست لیلی قصه مون و با مجنون تنها نخواست با خدا قهر میکنم چون که خدا واسطه بود چون واسه جنگل دل یه ضربه ی صاعقه بود با خدا قهر میکنم چون من و اون ما نشدیم توی این دریای عشق یه ساحل تنها شدیم با خدا قهر میکنم چون که هنوزم عاشقم توی این بیابونا پی گل شقایقم با خدا قهر میکنم چون قهر من بچگونست همه ی نوشته هام یه بازیه عاشقونست خدا جون بهش بگو حلال کنه این دوستیمون ما دیگه جدا شدیم تموم شه همبستگیمون خدا جون منو ببخش چون که شدی بهونمون نمی خوام وقت وداع اشک بمونه رو گونمون نوشته شده در روز چهارم ماه مبارک رمضان توسط : مهدی اورعی بسال ۱۳۸۷ + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 16:49 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*چرا ؟* هیچکس نتواند فهمید ، من چه دردی دارم ؟ هیچکس نتواند فهمید ، من چه رازی دارم ؟ هیچکس نتواند فهمید ، درد دل شکستن چیست؟ هیچکس نتواند فهمید ، سرد بودن در کنار آتش و مردن چیست ؟ هیچکس نتواند فهمید ، مرگ نتیجه ی عشق است یا جدایی؟ هیچکس نتواند فهمید ، میتوان لحظه ای بی وی سپری کرد یا نه ؟ هیچکس نتواند فهمید ، میتوان بی یاد او جان سپرد یا نه ؟ هیچکس نتواند فهمید ، میشود بیگدار به آب زد یا نه ؟ هیچکس نتواند فهمید ، که چرا من و تو ما نشدیم ؟ هیچکس نتواند فهمید ، که چرا ما برای همیشه از هم جدا می شویم ؟ چرا ؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 18:50 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|