|
*زندونی* زندونی تنها و سرگشته و غمگین و پریشون میشکنه دلش می سوزه پشت میله های زندون یه زمین سرد و نمناک ، چند تا میله مثل دیوار یه حصار گُنگ مشکی تو نگاه اون پدیدار زندونی امید داره به امید روزهای شاد اما اون دلی نداره ، اونو تو زندان به باد داد به گناه عشق و جرمش که نبود جز نگاهش اونو پشت میله انداخت ، اونکه بود جانپناهش اصلاً فکرشم نمی کرد که یه روز تنها بمونه ندونست یه روزی باید از دلش جدا بمونه عاقبت تنها یه گوشه تو خیابون زیر بارون دِلو تسلیم خدا کرد ، چون که بود بی سر و سامون ...! + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 14:41 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*روزگار عاشقی* از همون روزی که دیدم تو نگات یه دنیا رنگه می دونستم که دل من با دل تو نمی جنگه اونقَدَر لذت عشقت به همه دنیا می ارزید باورم شد زیر اون دل یه چیزی مثل یه سنگه اگه اون چشات بزارن که یه لحظه ما دو تا شیم می دونم روزی نمیاد که بخوایم از هم جدا شیم توی اون دنیای آبی نگات دل زیر و رو شد دل من توی خیالم با دل تو روبرو شد وقتی به قلب شکستم مثل ناجی رو آوردی این دل پرپر من را تو به زانو در آوردی حتی فکرشم محاله که تورو یه روز ببینم آرزومه که یه روزی بتونم پیشت بشینم اون همه دنیای سنگی که خیالم تو رو می دید دیگه شد مثل یه رویا ، تو گلی همیشه امید ... ! + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 14:26 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*روز رفتن* اگه یه روز رفتی و من تنها موندمو چشم به راه یه نامه پاره بزار رو تاقچه با بوسه و آه بگو که وقتی نباشی چاره دلتنگی چیه ؟ اونکه منو تنها گذاشت میدونه قلبم با کیه من که دارم فنا میشم پای ندونم کاریات همش یه روز پیش منی اون یه روزم با بدیات زندگیمو کردی خراب باز دیگه از من چی میخوای ؟ دنیامو بردی توی خواب فقط بگو با من میای من دیگه ویرونه شدم چیزی نموند از این نفس بال و پرم شکسته شد زجه زدم کنج قفس اگه بگی دوسم داری تموم میشه دشمنیمون بهارمون از راه میاد شروع میشه زتدگیمون توی چشام قایم شدن اشکای سرد و نقره کوب منتظرم ببینمت بیاد اون روزای خوب ... ...! + نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 23:25 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*قرآن قلب بی زندان* در این دنیای سرگردان دلم تنها و حیـران اسـت رفیق و هـمـدم و یارم کــتاب الله قرآن اسـت اگر روزی خــدا گـــــیرد کـــتاب آسمانـــی را جهان از دیده ام تاریک ، امیدم نزد ایمان است خدایا بنگر این بنده گرفتار دلی تنـگ اســـت همی همواره دنبال دلی کمرنگ و از سنگ است خدایا همدمی باش بر دل بیـگانه ی جانــــم که تا جان دارمو باقیست بگیرم دست یارانــم خداوندا منه گمراه ز راهم گم شدم اکـــنون مرا در راه خود دریاب ، ببین بی تو شدم مجنون ز لِیلی نیست سرمشقی دراین زندان بی مهری منم زنـدانیـه دنیـا ، اسیــره دردم و محـــزون خدایا گیر دستم را عطا کن قدرت درمان مرا همـواره عاشـق کن به قـرآن قلب بی زنـدان + نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 11:39 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|