|
*میدونی ؟* میدونی چقدر دوستت داشت ، اونی که گفتی بمیره ؟ میدونی اون قـلب تــنهــاش هنــوزم پــیشــت اســیره ؟ میدونی اگه نمیرفت یه روزم تنهات نمیزاشت ؟ یه روزی رو قلب تنهات با تاسف پا نمــیزاشــت حالا کـــه تنــها نشستی میدونی چقد غریبه ؟ میدونی زندگی بی تو واسه اون چقدر عجیبه ؟ اگه تو اینو میدونی چرا با اون نــمیمــونی ؟ چرا از توی نگاهش غمه عشقو نمیخونی ؟ چرا وقتي صاف و صادق ميگه با تو مهربونه ميگه تا آخر عمرش پايه عشقه تو ميمونــه با تمومه عاشقياش با همه دلبستگياش با تمـومـه زندگــي و با تـمام سادگــياش از دل كوچيك و تنهاش با محبت و با بخشش يه ترانه با صداقت واسه قلبش نمي خوني ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 15:21 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
* آرزوی مــــرگ * اگه من یه روزی مردم ، نزارید منو کُنن خاک ! بمونه جنازه من رو زمینُ و خارُ و خاشاک بزارید رها بمونه روح سرگردونه تنهام بزارید همه بدونن من اسیره دستِ غمهام بزارید بوی تَعَفُن همه جا فرا بگیره بزارید خودش بفهمه ، همونی که گفت بمیره ...! همونی که وقتی مردم پیش نعش من میخنده ..! همه درهای امیدو روی قلب من می بنده ..! همونی که آرزوی موندنش رو قلب من موند همونی که با شکنجه ریشه ی قلبمو سوزوند همونی که زندگیمو با نگاهش پیشه می کرد همونی که آرزوی مرگمو همیشه می کرد ... + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 15:24 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
* اسیر * یه زمین سرد و نمناک چند تا میله تو دل خاک آسمونش تیره و تار عاقبت هم چوبه دار روزهای بی تلائلو شامگاه بی ستاره در نگاه هم اتاقی یاد روزهای بهاره ! تا همیشه یادشونه ... اونروزا یادش میمونه ... آخرش اشکش رو گونه ... اما اون اینو میدونه ! نمی تونه ، نمی تونه ...! مثل روزهای گذشته تو دل دریای امید ... از گذشته ها بخونه ! نمیتونه ، نمیتونه ...! ...! + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 13:56 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|