|
*روشن تر از خاموشی* روشن شد از خاموشی چشم تو چشم من کافیست فرو بریزد از این کوه خشم من دیدم نگار دو چشم ابرو خمیده ات با بینشی زشوق در قطرات اشک رمیده ات آنگاه از ته دلم چشم تورا خموش دیدم دو چشم اشکبار تو را در شوق دیده ات وقتی که موج اشک در دیده ات شکفت ترسید قلب من انگار میشه گفت : عاشق شدن بس است "باید که راز خود در سینه ام نهفت" شاید که عاقبت روزی ورق زنم دفترچه دلم را در کنار هم آنروز می رسد اما بدون من یادی نمی کنی از بخت و یاد من شاید دلم شکست شاید قلم نشست بر روی کاغذی نقشی زمن کشید تا یاد من هنوز در قلب تو رمید شاید نمی شود بی تو غزل نوشت شاید که ساده نیست موضوع سرنوشت شاید که ساده نیست موضوع سرنوشت ... شاید ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 21:20 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*برزخ نور* چه خوبه وقتی بدونی چند روزه دیگه میمیری وقتی اشکات میشه جاری که حلالیت بگیری چه خوبه و قتی که دنیات میشه راهی واسه رفتن وقتی که حرفی نمونده یا کلامی واسه گفتن چه خوبه وقتی تموم شه همه ی دلواپسی هات وقتی بارتو میبندی خوب میشه همه بدیهات چه خوبه که آرزوهات توی دنیا جابمونه وقتی که عشق قدیمیت شعراتو برات بخونه چه خوبه وقتی که میری کسی اشکاتو نبینه ممکنه دلت بلرزه ، بغض شه تو سینت بشینه چه خوبه وقتی نگاتو به روی همه میبندی تو گلوت یه بغض کهنست ولی باز میخوای بخندی چه خوبه وقتی که رفتی باز دلش بخواد بمونی دوباره یه شعر تازه واسه ی دلِش بخونی چه خوبه دِلو ببوسی بزاریش یه گوشه ی گور از همه دنیا جدا شی بری سوی برزخ نور تاریخ سرودن : ۰۱/۰۷/۱۳۸۷ تاریخ بروز رسانی : ۱۴/۰۸/۱۳۸۸ + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 14:29 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*نام شعر : شاید ...* شاید این باید و شاید شده سرمشق جدایی یا که این بار زمانه شده باعث که نیایی شاید از بخت بد ماست که دوری شده حاصل یا که این بار گناهان زده مهر نحص باطل شاید از جهل و ندانی همه معصیت فروشند یا که از زور و نداری همه این لباس بپوشند شاید هم فقر زیاد است که آدم شده نادان یا که از سختی و دوری تن عریان شده ارزان شاید این فخر فروشی شده درمان گنه کار یا که از عاقبت ماست یکی پاک ، یکی سیه کار شاید اینبار خدا خواست همه بار خود ببندیم همه یکباره بگرییم و به یکباره بخندیم شاید این دست ز تقدیر سوی ما دراز گشته بی گمان دست امید است که بر ما باز گشته شاید این بهتر بوَد تا خود ز جهل بیرون کِشیم یا ببینیم روز موعود یا که خود با خود کُشیم ... شاید این باید و شاید شده سرمشق جدایی شاید این بار زمانه شده باعث که نیایی تقدیم به صاحت مقدس آقا امام زمان(عج) + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 17:30 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
*ثانیه ها* وقتی دلم برای تو تنگ میشه ثانیه ها سرعتشون کم میشه زندگیمو میبرن این دقائق پیر میشه دل بخاطر حقائق عمر دلم تموم میشه زوده زود هر ثانیه میره به سمت نابود وقتی میخوام ببینمت دیر میایی تو دیگه از یه پیرمرد چی میخوای ؟ لحظه هامون باهمدیگه زود گذشت انگاری موندنی نبود سرگذشت تمومه اون روزا به تیک تاک رفت خاطره شد همه تو دل پاک رفت حالا دیگه من موندمو یه کوچه دنیا داره دوره سرم میپیچه کوچه ای که انتهایی نداره خاطره هاش تو رو یادم میاره یادش بخیر زمان چه زود میگذره ثانیه ها لحظه هاتو میبره یادش بخیر ... + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 10:25 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|