|
*قصه سرد* یادته اون روز پاییزی زرد ، که نشستی پیش من مثل یه مرد دست تو ، تو دست من سرم روی شونه تو دل من آروم گرفت ، من شدم هم لونه ی تو لب تو اومد رو لبهام قلبتو دادیش به من گفتی این پیشت بمونه حتی تو شادی و غم من اونو زندونی کردم توی این سینه ی تنگ یکی دیگه با بدیاش اونو کرد مثل یه سنگ قلب تو کنده شد و مثل یه برگ افتاد زمین تو منو تنها گذاشتی گفتی من میرم ، همین قلب من شکسته شد مثل دلای شیشه ای منو باش که فکر میکردم تو واسه همیشه ای اما روزگار بیرحم زد و ما جدا شدیم من شدم تنهای تنها ولی تو ، شما شدی خیلی سخته که بفهمی بعد وابستگیات من فقط تجربه بودم واسه دلبستگیات دل من طاقت نداره ببینه اینهمه درد من از این دنیا میرم ، تموم شه این قصه ی سرد + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 8:46 بعد از ظهر توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|