|
*زندونی* زندونی تنها و سرگشته و غمگین و پریشون میشکنه دلش می سوزه پشت میله های زندون یه زمین سرد و نمناک ، چند تا میله مثل دیوار یه حصار گُنگ مشکی تو نگاه اون پدیدار زندونی امید داره به امید روزهای شاد اما اون دلی نداره ، اونو تو زندان به باد داد به گناه عشق و جرمش که نبود جز نگاهش اونو پشت میله انداخت ، اونکه بود جانپناهش اصلاً فکرشم نمی کرد که یه روز تنها بمونه ندونست یه روزی باید از دلش جدا بمونه عاقبت تنها یه گوشه تو خیابون زیر بارون دِلو تسلیم خدا کرد ، چون که بود بی سر و سامون ...! + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 14:41 توسط ♠♠♠ مهدیار ♠♠♠ |
|